یک بار کوچک، متشکل از دو اتاق. یک جفت عاشق که محو یکدیگرند در یکی از اتاق ها نسته اند. " کالووی" و" مارتینز" در اتاق دیگرند و مارتینز پشتش به ورودی اتاق است. یک بطری کنیاک روی میز قرار دارد و به فواصل کالووی گیلاس مارتینز را پر می کند و همیشه پرتر از گیلاس خودش. مارتینز دیگر کاملا نیمه مست شده. او ته گیلاسش را روی مشروبی که روی میز ریخته می چرخاند.
مارتینز: فکر می کنم هیچ کس "هری" رو اون جوری که اون شناخت... حرف خودش را تصحیح می کند...من شناختم نفهمید.
فندک کالووی یک لحظه در مقابل سیگارش توقف می کند.
کالووی: قضیه مال کیه؟
مارتینز: ترم اول دانشگاه. تو تمام زندگیم هیچ وقت اونقدر احساس تنهایی نکرده بودم_ که "هری" پیداش شد و فوت و فن زندگی و یادم داد.
او یک قلپ براندی می نوشد و کمی از آن را روی میز می ریزد. انگشتانش را در براندی ریخته شده روی میز فرو می برد و دستش را روی سر و پشت گوشهایش می کشد
مارتینز: حتی اینم بهم یاد داد.
کالووی: آخرین بار کی دیدیش؟
مارتینز: سپتامبر 1936. وقتی کارش راه افتاد.
کالووی: قبل از اون زیاد نمی دیدیش؟
مارتینز: خیلی به ندرت. شاید پیش می اومد ماهی یک بار به سلامتی خودمون یه عرق خوری حسابی راه بندازیم.
کالووی: قصد داشتی اینجا چیکار کنی؟
مارتینز: تواز این...چی می گن...واحد پزشکی که هری راه انداخته بود خبر نداشتی؟
کالووی: نه دقیقا_ نه...
مارتینز: یه جور موسسه خیریه بود که به فراهم کردن تجهیزات پزشکی کمک می کرد. می دونی ...اون بود که این کارا رو می کرد. به هر حال از من خواست براش شعار تبلیغاتی بنویسم. فکر می کنم می دونست که پول و پله ای ندارم. افکارش به هری برمی گردد.انگار همین دیروز بود_ راهروی اون مدرسه و زنگ ترک خورده و همه بچه های انگلیسی که بخاطر لحجه ام سر به سرم می ذاشتن.
کالووی: و "لایم" ؟
مارتینز: من و اون خیلی کارا کردیم. خنده تلخی روی لبانش می نشیند.اما همیشه این من بودم که گیر می افتادم.
کالووی: پس برای لایم خیلی بی دردسر تموم می شد.
مارتینز به اوج عصبانیت ناشی از مصرف الکل می رسد: منظورت چیه؟
کالووی: خوب...یعنی اینطور نبوده؟
او دارد واکنش های مارتینز را از نزدیک بررسی می کند. کاملا هشیار است و ما کم کم متوجه طعنه های گزنده ای می شویم که کالووی مثل نیش به تن مارتینز فرو می کند.
کالووی: بنظر شبیه یه رمان آبکی میاد.
مارتینز : اتفاقا من خودم رمان آبکی می نویسم.
کالووی: در موردت چیزی نشنیدم. اسمت چی بود؟
مارتینز: رلو مارتینز.
کالووی: متاسفم نشنیدم.
مارتینز طوری که انگار عادت دارد کسی او را نشناسد :خوب ... شاهکار ادبی که نمی نویسم. اصلا ازشون خوشم نمیاد. سعی می کند یک انگلیسی تمام عیار به نظر برسد. "تک سوار سانتافی" به گوشت نخورده؟
کالووی: نه.
مارتینز این بار مثل یک آمریکایی واقعی : "مرگ در مزرعه دابل ایکس"؟
کالووی: نه.
مارتینز: این روزا کسی وسترن نمی خونه. اما هری دوست داشت. واقعا که شرم آوره.
کالووی: چی شرم آوره؟
مارتینز: اینکه هری اونطوری مرد.
کالووی: بهترین اتفاقی بود که تو تمام زندگیش افتاد.
مارتینز گیج از مصرف الکل : منظورت اینه که_ زود راحت شد؟!
کالووی: در این مورد هم البته خوش شانس بوده بود. حالا کالووی عمدا لحنی توهین آمیز بکار می برد.
در نهایت مارتینز متوجه می شود که معنای نهانی در حرفهای کالووی وجود دارد. او کم حرف تر و خطرناک تر می شود. دست راستش از گیلاس براندی جدا می شود و روی میز قرار می گیرد و آماده برای حمله.
مارتینز: چی می خوای بگی؟
کالووی میداند چه اتفاقی دارد می افتد. او خیلی آرام، با محاسبه دامنه دسترسی مارتینز صندلی اش را عقب می کشد.
کالووی: خوب اگر بخاطر تصادفش نبود، می باید چند سالی آب خنک می خورد.
ماتینز: به چه جرمی؟
کالووی: هری وقیح ترین قاچاقچیی بود که نون کثیفشو تو این شهر می خورد. یه گیلاس دیگه بخور.
مارتینز: تو پلیسی ، چیزی هستی؟
کالووی عقب می نشیند : اهوم.
مارتینز: من از پلیسا خوشم نمی یاد.
مارتینز صندلی اش را از کنار به جلو می راند تا راه کالووی را به بیرون ببندد؛ کالووی نگاه پیشخدمت را به خود جلب می کند. پیشخدمت به وضوح می داند که چکار باید بکند و خارج می شود.
مارتینز به نرمی و با لبخندی ظاهری: ما بهشون می گیم کلانتر.
کالووی: تا حالا پلیس دیدی؟
مارتینز: تو اولیشی. حدس می زنم کل قضیه یه قاچاق کوچیکه سر بنزین و اینجور
چیزا. چون نتونستی بندازیش گردن کسی، یه مرده پیدا کردی که نتونه از خودش دفاع کنه. درست مثل یه پاسبون. یکی از اون واقعی هاش!
کالووی: آره . اما قضیه بنزین نبوده.
مارتینز: تایر؟... ساخارین؟... چرا محض تنوع چند تا آدمکش دستگیر نمی کنی؟
کالووی: راستش و بخوای می تونم بگم قتل هم زیر مجموعه جرم هاش هست.
مارتینز با یک دستش میز را چپ می کند و برای حمله به کالووی با دست دیگرش به سمت او شیرجه می رود: اما مستی محاسبات او را مختل می کند. پیش از آنکه او بتواند کاری انجام دهد از پشت سر دستگیر می شود. نه تماشا گر و نه مارتینز ورود گروهبان "پِین" را نمی بینند. پیشخدمت بار گروهبان پین را خبر کرده که حالا دارد کت مارتینز را می بندد.
کالووی: لزومی نداره خشونت بکار ببری. این فقط یه نویسنده بی آزاره که زیادی مشروب خورده. با حقارت...آقای رولو مارتینز رو تا منزل همراهی کنید.
پین خاطر نشان می کند: رولو مارتینز؟ مارتینز تقلا می کند. آقا... ممکنه آروم بگیرید؟
رو به کالووی. مارتینز نویسنده؟ " تک سوار سانتا فی" ؟
کالووی سرش را می جنباند و می رود که بارانی اش را [ از روی زمین] بردارد.
مارتینز: ببین کلاهان... یا هر زهرمار دیگه ای که صدات می کنن.
کالووی: من اینگلیسی ام، نه ایرلندی.
مارتینز: یه نفر مرده و تو باید این خیال و از سرت بیرون کنی که برای حل پرونده هایی که رو دستت موندن ازش استفاده کنی.
کالووی: می خوای بگی گناهکار اصلی منم، ها؟ مثل یکی از اون داستانای خودته.
مارتینز: کلاهان، الان می تونی بذاری برم خونه. اگه همین جا یه بادمجون زیر چشمت بکارم، فقط باید یکی دو روز توی رخت خواب بمونی. اما این کار و نمی کنم. چون وقتی کارمون با هم تموم بشه_ از "وین" می ذاری می ری و این تویی که یه احمق بنظر میای.
کالووی چند پندی از جیبش بیرون می آورد، آنقدری که جواب خریدن چند بطری "بف" را بدهد و آنها در جیب پیراهن مارتینز می اندازد.
کالووی: این پول ارتشه. اگه امشب زیاد اینجا نمونی، تا آخر شب تو هتل ساچرز باهاتم. تو پرواز فردا یه جا برات رزرو می کنیم.
مارتینز: نمی تونی من و بندازی بیرون، حالیته! مو لا درز مدارکه من نمی ره.
کالووی: این شهرم مثل همه شهرای دیگه است. اینجا به پول احتیاج داری. بذار بره.
.
پین دستهای مارتینز را رها می کند و او را می تکاند.
مارتینز: دلم می خواست برای نوشیدنی ازت تشکر کنم_ اما فکر کنم اونام از جیب ارتش رفته!
کالووی: درسته.
مارتینز یک قدم به کنار برمی دارد، طوری که تظاهر می کند می خواهد برای عبور پیشخدمت راه باز کند و ناگهان به کالووی حمله می کند. کالووی جاخالی می دهد، اما پایش به میز می خورد و پیش پا می خورد. پیش از آنکه مارتینز بتواند برای بار دوم به کالووی حمله کند، پین که از ملاقات مارتینز بسیار تحت تاثیر قرار گرفته، مشتی حواله دهان مارتینز می کند. مارتینز یکدفعه در راهروی بین میزها واژگون می شود و در حالی که از لبش خون می ریزد، روی پاهایش می ایستد.
کالووی: تو قول دادی مقاومت نکنی مرد!
پین مارتینز را دوباره ایستاده نگه می دارد و دوباره لباسهای اورا می تکاند.
پین: لطفا مراقب باشید آقا. جدیدا چیزی ننوشتید؟
مارتینز مقداری از خون را با آستینش پاک می کند. کالووی یک روز طولانی را پشت سر گذاشته و مارتینز حسابی خسته اش کرده.
کالووی: ببرش به هتل ساچرز. اگه رفتارش خوب بود، دیگه نزنش. ساچرز یه هتل نظامیه. احتیاط کن!
کالووی رویش را از هر دوی آنها برمی گرداند و بار را ترک می کند.
پین که هنوز دارد به سر و روی مارتینز دست می کشد و او را می تکاند: خیلی خوشحالم از اینکه شما را ملاقات کردم. من همه کتابهای شما را دیدم. او مارتینز را به سمت در هدایت می کند_ بازویش را در دست گرفته_ کیفش را برایش می آورد و به او لبخند می زند. من عاشق یک وسترن خوب هستم. دیزالو.
اثر: گراهام گرین
مترجم: فرزانه رستمی